میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

میوه دل

خاطرات مشهد

گل پسرم میدونم چند وقته نتونستم واست بنویسم ازت عذر میخوام آخه خودت که میدونی سرم کلی شلوغه . جونم برات بگه هفته پیش شب سه شنبه که شب قبل عید غدیر بود رفتیم بله برون پسرعموی مامان و شما پسر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی و برای اولین بار توی سروصدا خوابیدی اینم یکی از عجایب بود از بس خسته بودی . فرداش روز عید غدیر به سمت مشهد حرکت کردیم و کلی مامانی ذوق داشت که داریم میریم مشهد چون مامان مشهد رو خیلی دوست داره شب خونه عمو اکبر مهمونی خاله سحر بود و شما کلی خوش تیپ شده بودی با لباسای قشنگت   اما از فرداش گرفتاری هامون شروع شد اولش که شما سرما خوردی و بابایی حساسیت پیدا کرد و آبریزش داشت و من هم مسموم شده بودم و حالم بد بود ب...
1 آذر 1390

خاطرات مشهد

گل پسرم میدونم چند وقته نتونستم واست بنویسم ازت عذر میخوام آخه خودت که میدونی سرم کلی شلوغه . جونم برات بگه هفته پیش شب سه شنبه که شب قبل عید غدیر بود رفتیم بله برون پسرعموی مامان و شما پسر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی و برای اولین بار توی سروصدا خوابیدی اینم یکی از عجایب بود از بس خسته بودی .فرداش روز عید غدیر به سمت مشهد حرکت کردیم و کلیمامانی ذوق داشت که داریم میریم مشهد چون مامان مشهد رو خیلی دوست داره شب خونه عمو اکبر مهمونی خاله سحر بود و شما کلی خوش تیپ شده بودی با لباسای قشنگت اما از فرداش گرفتاری هامون شروع شد اولش که شماسرما خوردی و بابایی حساسیت پیدا کرد و آبریزش داشت و من هم مسموم شده بودم و حالم بد بود بلاخره اصلا از مسافرتمونچ...
1 آذر 1390

واکسن 4 ماهگی

دیروز رفتیم بهداشت واسه کنترل و واکسن 4 ماهگی ات . تو این ماه وزنت هفت کیلو و هشتصد گرم بود . اولش که به اطراف نگاه میکردی ولی وقتی واکسنت رو زدن الهی بمیرم که دادت رفت هوا و همش گریه میکردی یعنی بریم تا میگذاشتمت فکر میکردی دوباره واکست میزنن واسه همین جیغ میزدی بعدش اومدیم خونه و شما خوابیدی اما از بعد از ظهر تب بالا آوردی و پات درد میکرد و من حوله گرم میکردم و روی پات میذاشتم تا کمی دردت کمتر بشه الهی بمیره مامانی که تا به پات دست میزدم گریه میکردی شب هم با کلی شربت و قطره راحت خوابیدی فرشته کوچولوی من الهی بمیرم و ناراحتیت رو نبینم فدات بشم  دوستت دارم به اندازه همه ستاره ها    الهی زودی خوب بشی عاااااااااااااااا...
1 آذر 1390

واکسن 4 ماهگی

دیروز رفتیم بهداشت واسه کنترل و واکسن 4 ماهگی ات . تو این ماه وزنت هفت کیلو و هشتصد گرم بود . اولش که به اطراف نگاه میکردی ولی وقتی واکسنت رو زدن الهی بمیرم که دادت رفت هوا و همش گریه میکردی یعنی بریم تا میگذاشتمت فکر میکردی دوباره واکست میزنن واسه همین جیغ میزدی بعدش اومدیم خونه و شما خوابیدی اما از بعد از ظهر تب بالا آوردی و پات درد میکرد و من حوله گرم میکردم و روی پات میذاشتم تا کمی دردت کمتر بشه الهی بمیره مامانی که تا به پات دست میزدم گریه میکردی شب هم با کلی شربت و قطره راحت خوابیدی فرشته کوچولوی من الهی بمیرم و ناراحتیت رو نبینمفدات بشم دوستت دارم به اندازه همه ستاره ها الهی زودی خوب بشی عاااااااااااااااااااشقتم عسلم بوس بوس ...
1 آذر 1390

پسر موفق من

آفرین صد آفرین به پسر گلم بلاخره موفق شدی نازگل من  الان چند روزه به راحتی از پهلو به شکم میندازی و کم کم داری سعی میکنی سینه خیز بری خودتو به سمت جلو میکشونی اما هنوز یاد نداری چیکار کنی که بتونی بری جلو و من هر وقت اینکارا رو میکنی هزار بار میمیرم برات . ماشاالله قدت بلند شده و دیگه تو گهواره ات جا نمیشی چون هر وقت میذارمت یا پاهات از تو گهواره آویزونه یا دستات یا اینکه خودتو جمع میکنی یه گوشه و گهواره ات کج میشه و من می ترسم بیفتی . عزیز دلم کاش زودی بزرگ بشی و بتونی چهار دست و پا کنی     یا زودی آقا بشی و بتونی رو پات وایستی مثل یه مرد امروز خیلی پسر خوبی بودی و ساکت بودی و اجازه دادی مامان به کاراش برسه  ...
17 آبان 1390

پسر موفق من

آفرین صد آفرین به پسر گلم بلاخره موفق شدی نازگل من الان چند روزه به راحتی از پهلو به شکم میندازی و کم کم داری سعی میکنی سینه خیز بری خودتو به سمت جلو میکشونی اما هنوز یاد نداری چیکار کنی که بتونی بری جلو و من هر وقت اینکارا رو میکنی هزار بار میمیرم برات . ماشاالله قدت بلند شده و دیگه تو گهواره ات جا نمیشی چون هر وقت میذارمت یا پاهات از تو گهواره آویزونه یا دستات یا اینکه خودتو جمع میکنی یه گوشه و گهواره ات کج میشه و من می ترسم بیفتی . عزیز دلم کاشزودی بزرگ بشی و بتونی چهار دست و پا کنی یا زودی آقا بشی و بتونی رو پات وایستی مثل یه مرد امروز خیلی پسر خوبی بودی و ساکت بودی و اجازه دادی مامان به کاراش برسه هر چی بزرگتر میشی کمتر اذیت میکنی و ...
17 آبان 1390

تمام وجودم سبحان

نازدلم سلام .     تا چندروز دیگه چهار ماهت تموم میشه و میری تو پنج ماه خوشحالم از این لحاظ که بزرگ شدنت رو می بینم و ذوق میکنم اما ناراحتم از این لحاظ که چند روز دیگه واکسن 4 ماهگیته و من دوباره از همین الان دلم برات کبابه  اگه واسه سلامتیت نبود هیچ وقت راضی به واکسن نبودم اما چاره چیه ؟ تازگیا مثل موش ها شدی با کنجکاوی به همه چیز نگاه میکنی وقتی برات ماشینات رو روشن میکنم با دقت نگاه میکنی و از اسباب بازی هایی که صدا و چراغ داره خیلی خوشت میاد . هر چیزو که به دستت میرسه میکنی تو دهنت و با اینکه کلی شیر میخوری ولی همیشه دستت تو دهنته . سر سفره که ما داریم غذا میخوریم تو دهنتو مزه میکنی از بس زرنگی می دونی که اینا خور...
14 آبان 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد